
استرس های من تمومی نداره.امروز همسری رفته دادگاه.الهی تمام شه و بخیر بگذره.من همینجوری برای کوچکترین مسائل استرس میگیرم وای به حال این مورد ها.
با بابا هم حرف زدم.زنیکه میخواد بیاد وسایلش رو ببره.معلوم نیست باز کی رو میخواد با خودش بیاره.الهی بمیره و پاش نرسه به خونه.کاش نزدیکش بودم.نمیدونم چیکار کنم.واقعا خسته شدم از این وضعیت.آرامش زندگی ِ ما کی میخواد بیاد پس؟
با خدای خودم: خدایا! خیلی خسته ام.خیلی زیاد.بدنم،روحم دیگه توان این همه درد رو ندارن.کمی دلم آرامش میخواد.دلم میخواد ذهنم آزاد باشه و به اهدافم برسم.اما همه چیز مثل کابوس شده.کابوس ِ این زن رو تو تمام کن و از زندگیمون بیرونش کن لطفا.میدونم آشی ِ که بابا پخته و حاضر هم نیست از زندگیمون بندازش بیرون اما تو به فکر ما باش.
2:33: و خدای مهربونی که مراقب ِ ماست،نزدیک ِ ماست.عشق ِ ماست.خداروشکر بخیر گذشت و ناراحتی من بی مورد بود.اما یه جلسه دیگه باید بره که پرونده رو ببره بیمه. الهی که مشکلات بابام هم حل بشه و من به آرامش برسم بالاخره.میترسم بمیرم و به آرامش نرسم.
برچسب:
نویسنده: کامران قنبری