جوان ای و آرزویِ همسر و فرزند داری. اما از تو میپرسم: آیا چنان مردی هستی که آروزیِ فرزند را سزاوار باشد؟ آیا پیروزمند، فاتحِ خویش، فرمانروایِ حواس، و سرورِ فضیلتهایت هستی؟ از تو چنین میپرسم. یا از آنچه از نهفتِ آروزیات زبان میگشاید حیوان است و نیاز؟ یا تنهایی؟ یا ناسازگاری با خویش؟ میخواهم پیروزمندی و آزادیات را شوقِ فرزند باشد. بهرِ پیروزمندی و آزادیِ خویش میباید یادمانهایِ زنده بنا کنی. میباید برتر و فراتر از خویش بنا کنی. اما نخست خود میباید بنا کرده شوی. با تن و روانی سازوار. ن
برچسب:
نویسنده: کامران قنبری
برچسب:
نویسنده: کامران قنبری
برچسب:
نویسنده: کامران قنبری
برچسب:
نویسنده: کامران قنبری
برچسب:
نویسنده: کامران قنبری
امروز به سختی بیدار شدم و البته به زور آقای م که بریم پسوند سه جلدمون رو عوض کنیم و سه جلد جدید بگیریم کارایی که منو مجبور میکنه به انجامشون بعد میکنم خداروشکر که بود وگرنه حالا حالاها نمیرفتم سراغش.کارت ملی منم که هنوز نیمده و ایشالا تایمی که بیاد اونم بدون پسوند باشه. خود آقای م حالا دردسر عوض کردن کارت ملیشم داره. به هرحال باید مدارکمون رو کم کم تغییر بدیم.الان داشتم کارت بانکیم رو نگاه میکردم با پسوند روش،حس کردم دلم واسش تنگ میشه که دیگه قرار نیست ببینمش! عجیبه که آدم به پسوند فامیلیشم عادت میکنه!اینجوری بهتر شد،بعد که شناسنامه اومد میرم سراغ گرفتن پاسپورتم.دارم فکر میکنم روزانه بنویسم،مغزم خالی بشه حتی اگر چرت و پرت باشه نوشتنم.
برچسب:
نویسنده: کامران قنبری
برچسب:
نویسنده: کامران قنبری
برچسب:
نویسنده: کامران قنبری
برچسب:
نویسنده: کامران قنبری
برچسب:
نویسنده: کامران قنبری
دیشب منو سورپرایز کرد و من واقعا خوشحال شدم.با اینکه تهران بود و خیلی خسته برگشته بود بهم گفت آماده شو بریم کافه یه چایی با هم بخوریم.اولش چندتا عکس گرفتیم و بعد رفتیم نشستیم و یهو اومد با یه کادو که کتاب بود.واقعا احساس خیلی خوبی بهم دست داد.اینکه با این شلوغی کار و خستگی راه بازم به فکر من بوده برام خیلی ارزشمنده.باید بهش پیام بدم و اینو بگم.
برچسب:
نویسنده: کامران قنبری
برچسب:
نویسنده: کامران قنبری
برچسب:
نویسنده: کامران قنبری
برچسب:
نویسنده: کامران قنبری
برچسب:
نویسنده: کامران قنبری